دلم تنگت است. وسوسۀ نقاشی ام میگیرد! تنها چیزی که دستم می آید یک بسته پاستل کودکانه از خیلی وقت پیش است. چند طرح نیمه تمام و بالاخره نقاشی نهایی. از آرزویم میکشم، از بغل کردنت.
دلم تنگت است. به دیدنت می آیم. در صندلی عقب تاکسی پهلو و بازویت را به خودم میچسبانم و فشارت میدهم. در رستوران سینه ام را روی شانه هایت می اندازم، دستانم را پشت کمرت قفل میکنم و فشارت میدهم. روی چمن پارک ناگهان میخوابانمت و وِل میشوم بر اندام دخترانه ات، با تمام وزنم بغلت میکنم و فشارت میدهم.
دلم تنگت است، بغلت میکنم اما نه هیچ وقت مثل آن نقاشی... و هنوز همۀ آنچه دارم یک آرزوی ساده ست؛ که بغلت کنم.
دلم تنگت است، نقاشی را هدیه ات میدهم و میروم، هنوز در آرزوی چگونه بغل کردنت...

