گفتی آزاد بنویسیم و جدای از هم... در ابتدای باهم بودنی از این دست:
اضطرابم رو با بوسه هات به دور ریختی و خواستی خودم باشم و راحت:
"زیباترین حرفت را بگو / شکنجه پنهان سکوتت را آشکاره کن / و هراس مدار از آن که بگویند / ترانه یی بیهوده می خوانید _ چرا که... "
من به تو، محبتت، صدات، کلمه هات، نیاز دارم آقای سوآنم، و تو این لدای زمینی خودت رو چنان گرم در آغوش می گیری که تمام ترس و لرزهای دخترکانه ش رو به باد های همواره می سپاری چرا که...
"... ترانه ی ما / ترانه ی بیهودگی نیست / چرا که عشق حرفی بیهوده نیست."
ما از تمام ترس ها و بیهودگی ها به آغوش هم پناه آوردیم اما قصد نداریم قصه ای تازه بسازیم: از حقیقت اعتماد و امنیتی نو یافته، واقعیتی تکرار ناشدنی می خواهیم که آسمان و زمین و کوه و درخت و دریا شاهد باشد که اگر این طور نباشد:
"حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید / به خاطر فردای ما اگر / بر ماش منتی است:
چرا که عشق، خود فرداست / خود همیشه است."*

