من، تا زانو، خنک در بیکران دریای آبی،
و تو،
که نیستی...
سایه ام بر آب شناور؛ در ادامه اش،
که تو هنوز نیستی...
بند دلم وا شده، افسار میخواهم چرمی!
و تو اصلاً نیستی...
شکستم امروز بیشتر از همیشه، چه شکستنی...
و تو همچنان نیستی...
راستی هیچ دقت کرده ای؟ که تو نیستی؟!
من، کنارم نیمکت خالی،
و تو نیستی...
دستان عشاق را میبینم، بر انگشتان هم قفل، حسرتم جاری،
و تو هنوز نیستی...
دختران دلبری میکنند، هر کدام به نوعی!
و تو هم نیستی...
من بر تختم به خود میپیچم تنهایی،
و تو که نیستی...
سرم بر شانه هایم، چه وزن سنگینی،
و تو اصلاً نیستی...
حرفهایم گوش کم می آورد گاهی،
تو چرا نیستی...؟
دلم به کوچه ها میزند، اما بن بست تنگ دل تو را خواهد،
و تو نیستی...
ته وجودم خالی ست، پُرِ حضور تو را خواهد،
اما... نیستی...
بودن ام بهانۀ بودن بی نظیر تو را دارد،
و تو زیادی نیستی...
راستی تو چقدر نیستی...!
اندامت را خواهم تا دوباره به وجدم آری،
اما تو نیستی...
نازت را خواهم تا نفروشی و دوباره بخرم به بوسه ای،
و تو همچنان نیستی...
لدای زیبای خود را خواهم، تا بار دیگر به زمینم آری،
و تو طولانی نیستی...
امروز که بیشتر از همیشه حضورت را خواهم،
تو چقدر نیستی...

