بودن حس غریبی است، با هم بودن حسی غریبتر...
دو جنبۀ با خود بودن و در عین حال با دیگری ماندن، از من جدایی پذیر نیست... و همیشه از خودم میپرسم نیاز به "با دیگری ماندن" از کجا میاد؟ جوابهای کلیشه ای زیادی میشه داد، ولی من همیشه دلم میخواست حداقل با خودم رک و راست باشم... این حس دیگرخواهی ست یا خودخواهی؟! اگه خودخواهی باشه که هیچی...!!! ولی اگه واقعاً دیگرخواهی باشه، کدوم جنبه از دیگری؟ روحی و عاطفی یا جسمی و جنسی؟ میدونم در نهایت میرسیم به این جواب همیشگی: "هر دو جنبه...! هم این و هم آن... خودخواه و دیگر خواه... عاطفی و جنسی... انسان موجودی است اجتماعی... همانطور که به غذای روح نیاز دارد، به غذای جسم هم نیاز دارد...." و از این مزخرفات تکراری، که منو یاد درس بینش دورۀ دبیرستان میندازه! و اصلاً راضیم نمیکنه...
این سوالات و خوددرگیریها همیشه با من بوده و هست، اما مساله ای که اینجاست، حضور قشنگ و تازۀ لداست... که همیشه تو زنانگی و دنیای قشنگش، علامت سوال راجع به من و طرز فکرهامو میتونم ببینم!
لدای عزیزم... میدونم من خیلی کم بهت میگم: "دوستت دارم..." اونقد کم که بعد از قرنها...! بعضی وقتها ازم میپرسی: "سوآن... دوسم داری؟" و من مکث میکنم و میگم: "لدا، اجازه بده هروقت خودم تونستم این جمله رو بهت بگم... منو تو رودروایسی نذار..." . نمیدونم این جوابها درسته یا نه... اما لدا از همون روز اول گفتم که نمیتونم دروغ بگم... بعضی وقتها نمیتونم بگم دوستت دارم، و نمیگم... ولی خانمی، بدون این هیچ ربطی به خوب بودن یا نبودن تو نداره _مطمئن باش تو خیلی خوبی_ ، بلکه کاملاً یه درگیری و دغدغۀ شخصیه.
همیشه بهت میگم: "عشق من خیلی لمسیه، خیلی حضوریه... من نمیتونم پشت تلفن از ناکجا حرف بزنم..." و در ادامه میگم: "ای کاش الآن پیشم بودی تا از هرچی عشق بی نیازت میکردم...". تو میگی: "یعنی منو خدا میکردی...؟" آره، یعنی تو رو خدا میکردم... ولی همیشه رک و راست بهت میگم: "من هنوز عاشقت نشدم... و عاشق شدن رو یه روند و سیر تدریجیِ دوست داشتن میدونم. اگه تو هم بهم بگی "عاشقمی..." من بهت شک میکنم! چون نمیشه تو این مدت کدتاه و تو این نوع خاص رابطه فعلاً اینو گفت...
لدا، بعضی وقتا که تو هوس صداهامون تو هم گم شدیم اصلاً بهت نمیگم "دوستت دارم"... حتی ازم میپرسی ولی جواب نمیدم... میفهمم که سرد میشی و میتونم با یه جمله دوباره پرشورت کنم، اما اون لحظه واقعاً شک میکنم به احساسم، پس ترجیح میدم سکوت کنم و تو رو برای یه لحظه از خودم دور کنم تا اینکه با دروغ نزدیکم نگهت دارم... اون لحظه که تو شهوت فضا غرقم دلم میخواد بهت بگم "دوستت دارم" اما نمیتونم، یعنی نمیدونم اون حسم از کجا indecent proposalمیاد. نمیدونم اون لحظه انسانیت تو رو دوست دارم، یا شهوت زنانگیت رو؟! نمیدونم اون "دوستت دارم" ناشی از یه حس زودگذر هوسه یا از عشق؟ و همیشه میپرسیدم مرز عشق و هوس کجاست؟ وقتی که میگم "دوستت دارم" ، اندام زنانتو دوست دارم یا وجود قشنگتو؟ و بازم همیشه از خودم میپرسم که آیا من میتونستم یه دختر دیگه رو جای تو دوست داشته باشم؟ وقتی دلم میخواد اندامتو ذره ذره لمس کنم بخاطر اینه که تویی؟ یا اینکه بجای تو هر دختر دیگه ای میتونست باشه؟...
اینا سوالاتیه که هنوز نتونستم از ته دلم بهشون جواب بدم... لدا، شنیدنِ راحت یه جمله برای تو، از درگیری های سخت درونی من بیرون میاد... و عزیزم، بازم میگم، هیچ کدوم اینها به خوب بودن یا نبودن تو مربوط نمیشه، تمومش دغدغه های شخصیه خودمه... و تو همیشه اونقدر خوب بودی و صبور که همون صبر و هیچی نگفتنت خیلی وقتا باعث میشد از ته دلم یه چیزی سر بخوره، یا اصلاً یهو همینجوری احساس خوبی نسبت به بودنت کنم و بگم: "لدا... امروز دوستت دارم" ، و احساس آرامش و اطمینان کنم که اینو از ته دلم گفتم، نه فقط واسه اینکه یه جوابی داده باشم... ، اونوقت تو شیطنت میکنی و میگی: "نمیخوای کیفیتش رو مشخص کنی؟" و من بازم رک و راست میگم: "الآن فقط میدونم دوستت دارم، نمیدونم چقدر..." و سکوت میکنی... اما... اما میدونی و میدونم بعضی وقتا اونقدر زیاد زیاد دوستت دارم که با این واژه دلم میخواد رو سرت ببارم! حسابی نازتو بکشم، لوست کنم، و من چقدر دوست دارم وقتی لوس میشی! مثل یه دختر کوچولو...
و لدا، تو چقدر غافلگیرم میکنی وقتی _ با اینکه بعضی وقتا تمام سعیمو میکنم که متوجه نشی حالشو ندارم_ منو میفهمی و میدونی خودم نیستم و میگی:
"مرسی که مهربونی میکنی، اگرچه میدونم حوصلشو نداری، دلم میخواد تو خوش و شاد باشی با من... نگران توام، من با بوسه هات به شیوۀ خودم آروم میگیرم... اما تو چی...؟" و ادامه میدی: "سوآن امشبو بیخیال..."(عین جملۀ لدا)
و بازم میگم: بودن حس غریبیه، با هم بودن حسی غریبتر... و من همیشه دوستت دارم، اما گاهی وقتها میتونم بگم و مسئولیت بوجود بیارم، گاهی وقتهای دیگه هم ترجیح میدم تو دلم نگه دارمش...
>>> در اساطیر یونان، زئوس _خدای خدایان_ اسیر زیبایی و عشق «لدا» _دختر پادشاه اسپارت_ میشود و در هیئت یک «قو» به زمین فرود می آید و با او عشق بازی میکند...

