این روزها رنگها، خودباخته اند.
نه گوشی هست و نه حتی چشمی
نگاههایی پر ترديد
حرفهایی همه از جنس حباب
این روزها بعضی آدمها
چه غريبند...خود من نيز غريب !!
من چرا فکر میکردم دنیا بوی سفيدي دارد؟
عطر گلهای شب بو !
یاسهای سفید؟
من چرا هر چه سیاهی دیدم
فکر کردم خطای چشم من است؟
همه را میدیدم
با وقار،
با خودم میگفتم
نوری دارد افکارشان
من از این آدمها میترسم ٬ میترسم
::: از طرف دوست عزیزم سارا از تبریز ::

